بررسي سريال نمايش خانگي «تاسيان» و پديده كمپينهاي تبليغاتي اين روزها كه از اخبار مميزي براي ديده شدن استفاده ميكنند.
تا همين چند سال پيش در سينما و تلويزيون ايران ساختن يك جهان تيپيكال و فانتزي براي قصهگويي باب بود و قصهگوها ميتوانستند در چنين فضايي به راحتي بعضي از آنچه را كه به دشواري ميشد در فضاي جدي و واقعگرا نشان داد، نشان بدهند. مثلاً دهكده برره را ميتوان به ياد آورد كه فضايي اينگونه داشت يا فيلمهايي مثل «دزد عروسكها»، «دنياي وارونه» يا حتي «هميشه پاي يك زن در ميان است» به اين شكل بودند.
وطن امروز نوشت: سريال «تاسيان» هم براي اينكه تا اين اندازه به دليل دور بودنش از واقعيات توي ذوق نزند، ميتوانست يكسره دست از ادعاي واقعگرايي و تاريخنگاري بشويد و رسماً در يك فضاي طنز تيپيكال روايت شود. حالا اما چيزي كه در مقابل داريم يك كمدي ناخواسته است كه نه ميتواند نمك كمدي را داشته باشد و نه به عنوان يك كار جدي قابل اعتناست. آنچه در مقابل داريم، در حقيقت هجو تمام چيزي است كه ظاهراً خود سازندگان مجموعه ميخواستند بگويند و نشان بدهند.
اگر با يك اثر هنري ضعيف روبهرو باشيم، چند برابر حجم محتواي خود آن اثر بايد براي شمارش و تبيين ايرادهايش محتوا توليد كرد اما معمولا كسي اين كار را نميكند چون ارزشش را ندارد. يك كلمه ميگويند بد بود، به درد نميخورد و خلاص. سريال «تاسيان» اما از جهت ديگري ارزش بررسي پيدا ميكند. تحليل اين مجموعه و ماجراهايي كه حول و حوش آن پديد آمد، اساساً جنبه آسيبشناختي براي مسائلي ديگر را دارد.
مثلاً كمپينهاي تبليغاتي بعضي از محصولات كمارزش با جنجالهاي مظلومنمايانه و نمايش جعلي توقيفشدگي. بهعلاوه با بررسي چنين مجموعهاي كه فانتزيهاي ۱۲۰ ساله يك جريان فكري خاصي را نشان ميدهد، ميشود تا حدودي به يك درك روانكاوانه از نظرگاه آنها رسيد. در ادامه تلاش شده تا درباره اين مسائل مطالبي ذكر شود؛ هرچند ميشود بعضي زاويههاي چنين بحثي را سواي از بحث درباره سريالي مثل «تاسيان»، بهتر و بيشتر از اين گسترش داد.
* كلكسيوني از قاب عكس دستفروشان دور ميدان انقلاب
خلاصه داستان سريال تاسيان اين است كه يك پسر جوان سركش، از خانواده مذهبياش جدا ميشود و شبها در چاپخانه ميخوابد تا بتواند مشروب بخورد و عكس خوانندهها و هنرپيشهها را به در و ديوار اتاقش بزند و خلاصه راحت باشد. يك روز دختر كارخانهداري بزرگ به اين چاپخانه ميآيد و بابت اينكه رنگ نقاشيهاي كتابش بهدرستي مطابق آبي فيروزهاي درنيامده گلايه ميكند. اين پسرك بدون اينكه آن دختر او را ببيند، خودش وقتي دورادور او را ديد، با همين يك نگاه جوري عاشق و پيگيرش ميشود كه خسرو در طلب شيرين نبود يا مجنون به دنبال ليلا نرفت! دخترك به شبهاي شعر گوته ميرود و اين پسر كه در تعقيب اوست، تعدادي شعر كه برادر مذهبياش داده تا چاپ كند را همراه دارد.
ساواك دم در دستگيرش ميكند و يكي از مأموران ارشد آنجا رفيق و بچهمحل از آب درميآيد. بعد اين پسرك عاشقپيشه تصميم ميگيرد براي اينكه ابزاري جهت نماياندن خودش به اين دختر پيدا كند، وارد ساواك شود و آنها هم بدون هر نوع استعلام يا اينكه حتي توجه كنند برادر او يك دانشجوي مبارز اسلامگرا است، بلافاصله جذبش ميكنند و نمايشهاي عجيب پسرك براي اينكه خودش را در دل اين دختر جا كند، شروع ميشود.
تاسيان يعني حسرت و دلتنگي. اين عبارت خودش خوب نشان ميدهد كه مايه اوليه ذهني براي ساخت سريالي به همين نام چيست. فيلمساز حسرت دوراني را ميخورد كه كشور ايران - به زعم او - چه به لحاظ فرهنگي و چه حتي جغرافيايي، جزئي از خاك اروپا بود و ناگهان به واسطه انقلاب ۵۷ به تنظيمات اوليهاش برگشت و آسيايي شد. جادوي هنر نمايش به فيلمساز اجازه داده در تخيل آزاد غرق شود و حسرت زمان و مكاني را بخورد كه فانتزي شخصي خود اوست و در عالم واقع وجود خارجي نداشته است. پس اگر كسي بخواهد با اين اثر كنار بيايد، اول بايد بپذيرد كه فانتزيها را ميبيند نه واقعيات بيپرده يا حتي واقعيت روتوش شده را.
آدمهاي داخل قصه هم خود آدمهاي دهههاي ۴۰ و ۵۰ نيستند، فانتزي كارگردان از آن آدمها يا به عبارتي همان قاب عكسهايياند كه دستفروشان دور ميدان انقلاب تهران ميفروشند يا در بعضي كافههاي اطراف چهارراه وليعصر نصب است. همانطور كه چهگواراي چاپ شده روي تيشرتهايي كه آن برند معروف پوشاك آمريكايي توليد كرده يا كارل ماركسي كه يك سرمايهدار انگليسي عكسش را روي شيشه مشروب چسبانده، خود چهگوارا و ماركس نيستند، فانتزي كافهنشينهاي طبقه متوسط تهران امروز از آن دوران و آدمهايش كه در اين سريال نمود پيدا كرده هم ربطي به وجود و ماهيت خود آن دوران ندارد.
كل اين سريال يك ميهماني دهه نودي و و دهه چهارصدي عدهاي از كافهنشينهاي مركز تهران است كه در محل نشست و برخاستشان انبوهي از اين عكسها را به در و ديوار چسباندهاند و حتي لباس آدمهاي مجموعه، خصوصاً خانمها، با آدمهاي همين دور و اطراف در دهه اخير مو نميزند. فقط كافي است به دست هر كدام از بازيگران زن اين مجموعه يك گوشي آيفون داده شود تا با همان لباس سر صحنه كه مثلاً قرار بوده مربوط به نيمقرن قبل باشد، به خيابانهاي مركزي تهران امروز بيايند.
* ايرانشهر يا شهر فرنگ؟
يك سوال اساسي در اينجا مطرح ميشود كه وقتي يك نفر نميتواند دايره نگاهش را از مركز تهران امروز خارج كند و از لباسهاي رنگارنگ آدمها هم نميتواند بيشتر پيش برود و به ذهنيتشان رسوخ كند، چه اصراري هست كه درباره دهه ۵۰ قصه بگويد؛ آن هم در بحبوحه انقلاب؟ اگر عبارت فلسفه ايرانشهري به گوش كسي خورده باشد و سواي ظاهر بسيار غرورآفرين و آرمانگراي اين عبارت، ميخواهد بداند كه معناي واقعي نهفته در آنچه امثال مرحوم طباطبايي و عدهاي از روزنامهنگاران پيرو او در داخل كشور ميگفتند چيست، ميتواند يك نگاه به سريال تاسيان بيندازد تا همه چيز دستش بيايد؛ «يك عده آدمي كه حكومت داناي پهلوي به زور سعي كرده بود مدرنشان كند، از آنجايي كه داخل مغزشان هنوز سنت و مذهب تهنشين بود، لگدپراني كردند و نگذاشتند ما جزئي از جغرافيا و فرهنگ اروپا باقي بمانيم و كاري كردند كه دوباره برگرديم و آسيايي شويم».
براي اينكه دچار سوءتفاهم نشويم و معناي اين حرف را بهتر بفهميم، بايد دقت كنيم نه غربي كه آنها تخيل كردهاند خود غرب واقعي با تمام خوبيها و ايرادهاي آن است و نه در اينجا واژه ايران همان معنايي را ميدهد كه در واقعيت بر آن دلالت دارد.
عبارت ايرانشهر كه بر سياق واژه آرمانشهر (يا همان اتوپيا و ناكجاآباد) ساخته شده، يك ايران فرنگي فانتزي را ميخواهد و از همين رو با سنتهاي ايران و با مذهب كه غلاف محافظ اين سنت است، خصمي جدي دارد. اين طرز تفكر بيشتر از اينكه با منطق خود بتواند در ذهن آدمها نفوذ كند، به طريقه رمانتيك اين كار را انجام ميدهد و از قدرت تاثيري كه خلق ناكجاآباد در ذهن بعضي افراد دارد، بهره ميبرد. نتيجه اين است كه حرف حساب يك فيلمساز در ديالوگهاي سريالش معادل همان جمله قديمي ميشود كه «حيف شد اين انقلابيها نگذاشتند ما از فرق سر تا ناخن پا فرنگي شويم».
باز براي رفع هر سوءتفاهم احتمالي و فهم دقيق اين گفتمان دقت به اين نكته هم لازم است كه مطابق اين طرز تفكر، ترقي دقيقاً و تماماً معادل فرنگي شدن است و البته دقيقتر است اگر بگوييم شهر فرنگ كه در اسباببازيهاي دورهگرد قديم ديده ميشد فانتزي بود، نه فرنگ واقعي. جالب اينجاست كه اگر اين معادله را مثلاً به ۵ يا ۱۰ قرن قبل ببريم، جايي كه جهان اسلام و به طور كل آسيا از هر لحاظ به وضوح از غربيها جلوتر بود، اركان آن درجا از هم ميپاشد.
اين به آن دليل است كه در چنين نظرگاهي، فرنگي شدن به عنوان راه بدون جايگزين توسعه فهميده ميشود و البته اين در حقيقت رنگي شدن و خوشگل شدن (مطابق سليقهاي خاص) است نه حتي خود فرنگي شدن. مشخص است كه چنين منطقي فراتر از بحثهاي رايج داخل تاكسي، زير تيغ سلماني، پيادهروي جلوي مغازهها در يك بعدازظهر خلوت و بدون مشتري و يا نهايتاً دور ميز عصرانه عدهاي كارمند، در جاي ديگري امكان طرح ندارد و به جاي استدلال صرفاً ميتواند در رمانتيسيسم رنگيپنگي و فضايي كافهپسند فرو برود تا تعدادي مشتري پيدا كند.
* خواهشــــمنديم توقيفمان كنيد!
زدن اين حرف كه حيف شد انقلابيها نگذاشتند فرآيند تغيير ژنتيكي و جغرافيايي مردم ايران و سرزمينش كامل شود و ما اروپايي شويم، شايد راحت باشد اما نشان دادنش سخت است. در تاكسي يا توئيتر شايد بشود اين حرف را زد و بقيه هم حوصله پاسخ دادن نداشته باشند يا رودربايستي كنند اما براي اينكه فيلم يا سريالي بتواند اين حرف را جا بيندازد، اول بايد نشان بدهد و ثابت كند ما در دهه ۵۰ كي بوديم و كجايي بوديم و چطور شد كه ورق برگشت، تا بعد بشود نتيجه گرفت كه انقطاع آن مسير حيف بود يا نبود
. آيا كسي توانست در اين سريال، همان دهه پنجاهي را كه مدنظر چنين گفتماني بود ببيند و بعد باور كند كه آن دوران واقعاً همين شكلي بوده؟ در اين لازمان و لامكان تخيلي آيا اساساً قصهاي ميتوان روايت كرد؟ وقتي قصهاي در كار نباشد، چطور ميشود يك سريال چندقسمتي را با تئاترهاي خياباني يك جوان تازه ساواكي شده براي معشوقهاش پر كرد؟ راهش اين است كه همه قسمتها، همه سكانسها و همه صحنهها را با شلوغبازي و ميهماني پر كنيم؛ طوري كه انگار كل اين مجموعه در ميهماني ميگذرد و زندگي طبيعي آدمها را نميبينيم.
در هيچ قسمتي از تاسيان اين صحنه غايب نيست كه آدمها در يك محيط جمعي، حين بيان كشدار و ذوقزده جمله «بهبه سلام» به سمت همديگر نروند. حتي دانشگاه رفتن چند شخصيت جوان فيلم هم ميهماني است و كارگردان يك نما از داخل كلاس درس نشان نميدهد. ميتينگهاي سياسي هم خالي از محتوا و هر نوع اشارهاي به انگيزه آدمهاي آن دوراناند و ميهمانيها پر از كلكل يك عده جوان سرحال هستند. بازجويي ساواك هم ميهماني است.
حتي امير كه شخصيت اصلي مرد سريال است و به نظر ضدقهرمان ميرسد هم وقتي شبها تنها در چاپخانه ميخوابد، در ميهماني تكنفرهاي به صرف مشروبات و معاشقه با عكس عدهاي سلبريتي روي ديوار اتاقش قرار ميگيرد. تمام تابلوهاي چوبي كه در خيابان انقلاب تهران به فروش ميرسد و روي آنها عكس شخصيتهاي معروف دهههاي ۴۰ و ۵۰ چاپ شده در اين ميهماني دعوت شدهاند؛ كيارستمي، بيضايي، كيميايي، دكتر شريعتي و حتي چهگوارا كه البته چون بهانهاي نميشد براي احضار خودش دست و پا كرد، عكسش را در اتاق يكي از شخصيتهاي اصلي قصه نصب كردهاند. به عبارتي با يك بالماسكه دهه پنجاهي طرفيم كه تعهدي به تطابق عيني با يك درصد از واقعيات دهه ۵۰ هم ندارد.
چاشني كار كه براي ديده شدن قرار است به آن كمك كند هم اخبار يكي در ميان راست و دروغي است كه درباره توقيف يا مميزي سريال منتشر ميشود تا از آن چهرهاي ساختارشكن بسازد و مخاطب كنجكاو شود كه سراغ ديدنش برود. همانطور كه آنچه در سريال ديديم ساواك نبود، بلكه ساواكيبازي يك عده جوان بازيگوش بود.
بيرون از روايت هم ماجراي توقيفها و مميزيهاي مجموعه دقيقاً همين است و توقيفبازي و مميزيبازي عوامل كار است تا براي خودشان يك سوءسابقه كنجكاويبرانگيز دست و پا كنند. اگر فيلمساز حرف مهم يا قصه جذابي داشت كه ميخواست هر طور شده به گوش همه برسد، گير نميداد به گنجاندن چند صحنه رقص بيربط به اصل ماجرا در كارش تا براي آن حاشيه درست كند. طرفه اينجاست كه حتي وقتي حاشيههاي ايجاد شده به اندازه كافي زياد نبود، اين عوامل خودشان در تنور آن ميدمند و شلوغش ميكنند تا به گوش همه برسد.

* لباس بپوش كه برويم براي دستگيري تيمسار
از همه فانتزيهاي كارگردان تاسيان كه خود را به جاي واقعيات دهه ۵۰ ايران جا زده اگر بگذريم، عجيبترين مورد آن تصويري است كه از يك سازمان امنيتي نشان ميدهد. چند سالي است كه در فضاي مجازي ويدئوهايي از بعضي سكانسهاي خاص در فيلمهاي هندي قديمي منتشر ميشود و همه را به خنده مياندازد. در ادبيات جوانان امروز اصطلاحا به چنين ويدئوهايي ميگويند سمي.
اينها مواردي است كه چاخان بودن يك قضيه و منافات واضح آن با عقل سليم باعث خنده ميشود و كساني كه ويدئو را ميبينند، از خودشان ميپرسند سازندگان اين فيلم با خودشان چه فكري كردند و روي عقل مخاطب چه حسابي داشتند كه اين صحنه را نمايش دادند؟ مثلاً يك نفر در حال فرار از دست عدهاي قلچماق است و لحظهاي ميايستد تا خالي روي صورتش بچسباند. بعد برميگردد به دليل همين خال سياه، نهتنها قلچماقها ديگر او را نميشناسند، بلكه نامزدش هم ديگر نميشناسدش!
بد نيست از خودمان بپرسيم كه ما با چه اعتماد به نفسي فيلمهاي هندي چند دهه پيش را دستمايه تمسخر و خنده ميكنيم وقتي در سريالهاي امروز خودمان موارد سميتري مثل تاسيان داريم؟ در چند فيلم و سريال دنيا تا به حال ديدهايم كه تصوير نيروهاي امنيتي، چه مثبت و چه منفي، تا اين اندازه مضحك و سادهلوحانه نشان داده شود؟
اگر قرار است ساواك سفيدشويي شود هم كاش به شعور و هوش مخاطب احترام گذاشته شود و او را اينقدر ساده فرض نكنند كه چنين تصوير كودكانهاي را باور ميكند. هوتن شكيبا انگار همان حبيب ليسانسههاست كه مقداري از شيطنتش كم كردهاند و به جاي آن خباثت گذاشتهاند. بعد همين آدم صرفاً به سبب اينكه با يك ساواكي بچهمحل درآمده، بلافاصله پس از اينكه با پارتيبازي از گير بازجويي خلاص شد، به عضويت همان سازمان درميآيد. مهارت او چيست؟ تحقيقاً هيچ. حوزه تخصصي فعاليتش چيست؟ ابداً مشخص نميشود.
يك بار پسرك براي اينكه با دختر مورد علاقهاش روبهرو شود، كل تيم ساواكيها را بسيج ميكند تا به دانشگاه تهران يورش ببرند و دانشجوها را گلهاي بازداشت كنند تا اين دختر را بينشان بردارند و ببرند. حالا با بازداشت شدهها چه برخوردي ميشود؟ احتمالاً بچههاي دهــــه ۶۰ موافق اين باشند كه در دوره دبستان و راهنماييشان، وقتي در حياط مدرسه شيطنتي ميكردند و پاي دفتر ميرفتند، با آنها برخورد سفت و سختتري ميشد تا اين برخوردي كه ساواكيهاي تاسيان با متهمان به براندازي ميكنند! وقتي همه را براي بازجويي بردند، خود اين آقاي عاشقپيشه هم وسط بازجويي محبوبهاش وارد اتاق ميشود و مأمور بازجويي را بيرون ميكند و شروع ميكند به لاو تركاندن با متهم.
بعد روزي كه با اين دختر قرار ملاقات دارد، رفيقش او را به مأموريتي براي دستگيري تيمسار مقربي كه جاسوس شوروي بوده ميبرد و اين هم هي غر ميزند كه من قرار دارم و بايد بروم و آخر سر ميگويند خب برو. يعني اجازه ميدهند ماموريت مراقبت و احيانا دستگيري تيمساري كه جاسوس ابرقدرت شرق بوده را رها كند تا به قرار عاشقانهاش در يك كافه برسد.
اولا واضح است كه فيلمساز، وابستگي عاطفي شديدي به كافه دارد و اين از سر و روي كارش ميبارد و ثانيا فيلمسازي كه ميخواسته ساواك را سفيدشويي كند، حتي نميدانسته كه واحد برونمرزي اين سازمان با ركن داخلياش فرق داشته و يك نفر كه بچهمحل جوان اول سريال است، نميتواند همزمان هر دو عمليات را فرماندهي كند. اما جالبتر جايي بود كه به اين تازهوارد هيچكاره، يعني كسي كه تا ديروز در چاپخانه كار ميكرده و اصلاً نميدانسته مقربي كيست و شوروي چه شكلي است، ميگويند لباس بپوش كه برويم براي عمليات دستگيري تيمسار!
* شما كارگردان هستيد يا ادمين اينستاگرام؟
مشكل جديتر و بنيادين روايت فراتر از نمايشهاي كاريكاتورياش از ساواك، جايي خودش را نشان ميدهد كه سفيدشويي همزمان ۲ عنصر مربوط به عصر پهلوي باهم تناقض ايجاد ميكند و هر دو را از معنا مياندازد.
فيلمساز از آنجا كه ميخواسته نشان بدهد در دوران شاه همه چيز گل و بلبل و رنگي و شاد و كافهپسند بوده، نميتوانسته هيچ چيزي از مسائل مبتلابه آن روزگار مثل خفقان و فاصله طبقاتي و حضور عناصر مداخلهگر بيگانه در كشور را نشان بدهد و آدمهاي معترض قصه هيچ انگيزهاي براي معترض بودنشان ندارند جز اينكه عشقشان كشيده معترض باشند. در چنين شرايطي ساواك قصه هم كاريكاتوري ميشود و هيچ دليلي براي دستگيري اين افراد ندارد جز مقداري كاغذ كه همراهشان است و به آن ميگويند اعلاميه. يعني سفيدشويي اوضاع اجتماعي دوران شاه باعث ميشود انگيزه معترضان به آن رژيم درنيايد و روي همين حساب، ساواك هم دليل منطقي براي برخورد با آنها پيدا نكند و هر بار به بهانه يك مشت كاغذ، اين و آن را بگيرد و ببندد و ببرد. اين يك نقض غرض ناشيانه از هوادار كارنابلد آن دوران است كه نميداند براي سفيدشويي يك رژيم هم بد نيست ابتدا چند مورد از ايرادات آن دوره را قبول كني و نشان بدهي، تا هم مخاطبانت انصاف تو را بپذيرند و هم در ادامه به اين تناقضات برنخوري.
شايد جماعت برانداز بتوانند با اكانتهاي عمدتاً فيك يا ناشناس در شبكه اجتماعي ايكس و يا در بعضي اكانتهاي اينستاگرام، چند عكس شيك از تهران قديم با خانمهايي كه حجاب بر سر ندارند و شبيه اروپاييها سايت رسمي بت فوروارد هستند را بگذارند و بپرسند چه مرگتون بود كه انقلاب كرديد؟ اما اين گزاره ابلهانه را نميتوان در حد يك سريال داستاني بسط داد و به چنين تناقضاتي برخورد نكرد. در بحبوحه انقلاب، يعني مقطعي كه دقيقاً با زمان روايت سريال تاسيان همزمان است، شاه از سفير انگلستان همين سوال را پرسيد و گفت اينها چه مرگشان است و چرا عليه من انقلاب كردهاند؟ سفير انگلستان گفت مردمي كه صبح در قصرهاي ثروتمندان كارگري ميكنند و شب به خانههاي محقر و ويرانهشان ميروند تا بخوابند، طبيعتاً انقلاب خواهند كرد. حالا اگر عدهاي بخواهند فقط همان قصرها را در روشنايي روز ببينند و سري به محل خواب اكثريتي نزنند كه شبها در مخروبهها يا خانههاي نيمهويرانهشان سر بر بالين ميگذارند، براي پاسخ به اين سوال ابلهانه كه چه مرگتان بود انقلاب كرديد؟ مجبورند دنبال پاسخهاي ابلهانهتري بروند، مثل اينكه هيجان خون جوانها كم شده بود و از سر جوگيري چنين كردند يا اينكه مذهب و سنت كه در ذاتشان تهنشين بود، مانع پذيرش توسعه ميشد.
امروز مردم ايران هر قدر از مناسبات حاكم بر كشور شاكي باشند، لااقل ميدانند فرياد را بايد بر سر چه كسي بزنند. آنها با عدهاي از هموطنانشان كه عامليتي در حكومت دارند طرف هستند نه با بيگانگاني كه به دنبال منفعت كشوري ديگر در اينجا هستند. درك اينكه تحمل چنين وضعيتي چقدر تلخ است چندان دشوار به نظر نميرسد اما در تاسيان با ايراني در دهه ۵۰ طرفيم كه بچه فقير آن، پسر يك فرشفروش بازار است و فاصله طبقاتي معنا ندارد و با پهلوي مستقل و مقتدري طرفيم كه يك مستشار آمريكايي يا اسرائيلي هم در سازمان امنيتش به چشم نميخورد و در عوض، مساله برخورد ايران با خارجيها را فقط جايي ميبينيم كه همين حكومت مقابل نفوذ شوروي با قدرت ميايستد و تيمسار خودش را اعدام ميكند.
برچسب:
،
ادامه مطلب
امتیاز دهید:
رتبه از پنج:
0
بازدید: